آن روز خورشید شرمگین بود.
آن روز بغض ، پنجه در گلوی آسمان انداخت و خورشید از رفتن باز ایستاد تا به دشت سوزان کربلا چشم ندوزد.
آن روز نخل ها کمر خم کردند تا شاهد ستمکاری این قوم نابکار نباشند.
آن روز فرات خروشان راه خود را به دیاری نامعلوم کج کرد تا لبان تشنه شهیدان خفته بر خاک را نبیند.
آن روز باد از حرکت ماند تا قهقهه شمر سیاه دل به گوش کسی نرسد.
آن روز ملائک از عرش تا زمین صف کشیدند تا پاکترین هدیه ها را به خدا برسانند.
این متن رو حدودا 10 سال پیش موقعیکه روزنامه همشهری ضمیمه ای داشت به اسم آفتابگردان به مناسبت محرم نوشتم و فرستادم و چاپ شد.
حال و هوای این روزها محرمیه..عاشوراییه...
بوشهر هم سراپا عزاداریه...علم های سیاه..دسته های عزاداری...سنج و دمام...لباس های سیاه ...دیگ های آش و قیمه و پلو...شمع های سفید....هرکسی یه مدلی عزاداری می کنه یکی واسه خدا ...واسه امام حسین ... واسه اینکه کنکور قبول بشه ... واسه اینکه بیمارش شفا پیداکنه یکی هم واسه ...
اگه تا دیروز آهنگ آهای خوشگل عاشق با بلندترین ایتس ایتس از ماشین ها پخش می شد امروز با همون ریتم می شنویم آهای اکبر حیدر آهای شبه پیمبر....
خلاصه محرم آمد و کلا عزا شد!...از اینجا بود.
دلت گرفته و داری عزاداری می کنی به قول بوشهریا مروات همه سال یعنی سال دیگه هم زنده باشی و توفیق شرکت در این مراسم رو داشته باشی.