روزانه یک:چقدر حیف که باید بعضی حرفام رو ننویسم! مثلا اینکه چقدر خوشحالم که نوید قبول شده! وقتی خبر قبولیشو تلفنی بهم گفت از خوشحالی فقط جیغ و داد می کردم.خدایا شکرت! هدیه اش که سه روز زودتر تحویل گرفته بود ایناهاش! البته رنگش سورمه ای -سیلوره که اینجا نزده!خیلی خوشحالم که بالاخره فهمیدم چی می خوام! و برای بدست آوردنش باید چکار کنم! سلام اول آذر۸۸! از امروز یه باشگاه تازه می رم با یه مربی گل و بلبل!

خاطره: زمان یک روز قبل!
مکان منزل نارنجی و فیروزه ای خودمان
بازیگران« من -ن-ف-ز-ر
ز:یکی بیاد برا ما گ.رین کارت ثبت نام کنه...
هیچکس جوابی نمی ده کلا! منم بیخود خودمو نخود می کنم می کنم خیلی سخته و وحوصله می خواد و اینا روی من حساب نکنین!
ز رو به بقیه می کنه و : خدا آدمو محتاج نکنه اصلا می رم کافی نت....
منم قیافم یه طوری می شه که دلم می خواد پلو دم نکشیده بذارم سر میز!!!!!! ( می خندم همین!)
روزانه دو:اینترنتم که می پکه انگار قند خونم می افته مثلا! (یعنی اینقدر وخیمه!)
روزانه سه:دیشب دلم می خواست توی سریال دلنوازان این یلدا رو سیر کتک بزنم چرا اینقدر احمقه!
لینکانه: اینو حتما بخونین! از اینجا خوندم خودم!
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود؛ در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد؛ ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اين که مشاهده مي کرد؛ کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت : «من حدود بيست دقيقه است که در اين جا نشسته ام؛ بدون آن که کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابل تان اين جا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»
مرد با تعجب گفت:« ولي اين جا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آن جا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد،بعد اين جا بنشينيد و آن را ميل کنيد.»
«امت فاکس» که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت؛ ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها،شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.
در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد؟ که هرگز به ذهن مان نمي رسد؛ خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.