جستجو در وبلاگ:


۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۹:۲۷

● لينک‌های همسایه


● لينک‌های ورودی
myjaneqyn.byethost32.com
yodnotrahnikifjf.hit.bg
todnotrahnikiq.aq.pl
yodnotrahnikiw.chottu.net
xfkdyulf.hit.bg
todnotrahnikiq.bezsternika.pl
uodnotrahniki.surge8.com
1dietvd.hit.bg
wvcbb.knows.nl
myjanezv.byethost32.com

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۱۳۷۵ بازديد
ديروز: ۱۵۲۴ بازديد
اين ماه: ۳۲۸۴۳ بازديد
از ابتدا: ۱۲۷۲۸۲۵ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6

۲۶ آبان ۱۳۸۸ .
چای .

چنان که در سفری

عطرها تو را بهانه می کنند

چون کودگی که دیدن مادر را ...

یک لحظه بیندیش!

عطرها...

حتی عطرها

دوری و غربت را احساس می کنند! نزار قبانی

روزانه یک:هنوز نمی تونم توی این ویندوز ویستا فارسی بنویسم.واسه همین اینقدر کوچولو می نویسم.

روزانه دو:با یه ساناز جدید دوست شدم امروز از یکربع به ۱۲ تا ۱ اینقدر باهم حرف زدیم راه رفتیم هی از ماشین پیاده شدیم رفتیم بانک رفتیم اینور اونور که جدا فکم داشت می افتاد (معلومه که من بیشتر حرف زدم؟)!!!!!

روزانه سه:یه تفریح سالم!! که کلا خانوادگی داریم مراسم چای هست! عصرها ( حتی تو تابستون خرما پزون) چای می ریزیم و با بیسکوییت-کیک و اینا می زنیم به بدن.شیراز که آمدم خیلی زود نوید رو به این قضیه عادت دادم تا ازتنهایی چای عصر دور باشم.اما این روزا گاهی که تنهام توی خونه می بینم می تونم به یاد همه چای بریزم و هی بخورم(البته سعی می کنم فقط به جای خودم کیک بخورم)

روزانه چهار: از دین بد می گه از نماز از شوهر کردن از بچه دار شدن از بی پولی از درس خوندن از آرایشگاه از همه چی...فک می کنم :پس از چی خوشش میاد؟

روزانه پنج:شش ماهی هست ندیدمش...همش تلفنی با هم حرف می زنیم اما لحظه به لحظه از هم خبر داریم هر دو هم توی شیراز ساکنیم!

روزانه شش:خوب سی درصد باقیمونده هم تموم شد.خدایا مچکرم! تمام سختی های این مدت با قبولی نهایی تو چه آسان است. متشکرم خدای بزرگ که لطفت را تکمیل کردی.

 

چای با کاسه خوردین تا حالا؟ (۱۲) ساعت ۲۰:۲۵ لينک
۲۱ آبان ۱۳۸۸ .
الفــــــــبای دبســـــتـانی .

  ای نگاهـــــت نخــــی از مخمــــل و از ابریشــم

  چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

  به تــــو آری، به تـــــو یعنی به همــان منظر دور

  به همان سبــــز صمیمی، به همین باغ بلـــور
  .... از اینجا
 
  نکته مدیریتی یک: وقتی دارید شلوار می دوزید دقت کنید که هر درزی دوختنی نیست... تا شلواره به دامن تبدیل نشه!
 نکته مدیریتی دو:قرار بود اینجا شاداب باشه پس جای غصه نیست!
 روزانه یک:پارتان رو می بینم اخمو و بداخلاق ...فک می کنه فقط خودشه که می ره کلاس اول..با  اون کله کچل و شکم گنده خیلی بامزه شده! حیف که توی ژسته و تحویل نمی گیره!
 روزانه دو:نمی دونم این قالبه چرا باز قاط زده... انگار به طور جدی باید ترمیمش کنم!
 روزانه سه: هوا یه کمی سرده..از پیاده روی که میام دلم می خواد همه پنجره ها رو باز کنم... ولی وقتی یه مدتی توی خونه ام دلم ژاکت و شوفاز و نسکافه داااغ می خواد!
  روزانه چهار:نگام می کنه و نمی شناسه و رد می شه... نیم ساعت بعد می گه ا تویی! و می خنده که منو با موهای کوتا و بلوند اصلا نشناخته!
  روزانه پنچ: معلم زیانم می گه ا خودتی؟!
روزانه شش: یادم رفته تولدش چند آبانه! حوصلم نمی شه پیدا کنم! اصلا مهمه؟
 فال فندق:
  آن الفــــــــبای دبســـــتـانی دلخــــــواه تویــــی

  عشـــــق من آن شــــــبح شاد شــبانگاه تویی

 
خوبین؟ (۵) ساعت ۰۹:۱۷ لينک
۱۶ آبان ۱۳۸۸ .
خوشحالم .

  روزانه یک:چقدر حیف که باید بعضی حرفام رو ننویسم! مثلا اینکه چقدر خوشحالم که نوید قبول     شده! وقتی خبر قبولیشو تلفنی بهم گفت از خوشحالی فقط جیغ و داد می کردم.خدایا شکرت! هدیه اش که سه روز زودتر تحویل گرفته بود ایناهاش! البته رنگش سورمه ای -سیلوره که اینجا نزده!خیلی خوشحالم که بالاخره فهمیدم چی می خوام! و برای بدست آوردنش باید چکار کنم! سلام اول آذر۸۸! از امروز یه باشگاه تازه می رم با یه مربی گل و بلبل!

خاطره: زمان یک روز قبل!

مکان منزل نارنجی و فیروزه ای خودمان

بازیگران« من -ن-ف-ز-ر

ز:یکی بیاد برا ما گ.رین کارت ثبت نام کنه...

هیچکس جوابی نمی ده کلا! منم بیخود خودمو نخود می کنم می کنم خیلی سخته و وحوصله می خواد و اینا روی من حساب نکنین!

ز رو به بقیه می کنه و : خدا آدمو محتاج نکنه اصلا می رم کافی نت....

منم قیافم یه طوری می شه که دلم می خواد پلو دم نکشیده بذارم سر میز!!!!!! ( می خندم همین!)

روزانه دو:اینترنتم که می پکه انگار قند خونم می افته مثلا! (یعنی اینقدر وخیمه!)

روزانه سه:دیشب دلم می خواست توی سریال دلنوازان این یلدا رو سیر کتک بزنم چرا اینقدر احمقه!

لینکانه: اینو حتما بخونین! از اینجا خوندم خودم!

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود؛ در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد؛ ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اين که مشاهده مي کرد؛ کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت : «من حدود بيست دقيقه است که در اين جا نشسته ام؛ بدون آن که کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابل تان اين جا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت:« ولي اين جا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آن جا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد،بعد اين جا بنشينيد و آن را ميل کنيد.»

«امت فاکس» که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت؛ ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها،شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.

در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد؟ که هرگز به ذهن مان نمي رسد؛ خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.

خوشحالین؟ (۵) ساعت ۱۱:۲۳ لينک
۱۲ آبان ۱۳۸۸ .
شکر .

خوبه که هوا بارونی باشه -دل آسمون گرفته باشه-یه کمکی سرد هم باشه...اما دلت گرم باشه به این که یه خدای بزرگی داری که همه چیزارو بهش سپردی تا با درایت خودش راست و ریس کنه- یه خواهر جیگر طلا داری که  با همدیگه دوتا پتوی رنگی رنگی بردارین با یه ظرف بادوم هندی و تخمه و میکادو و.... اینا جلوی یه شومینه روشن که بالاش پر از عکسهای خاطرات گذشته است حرف بزنین بعد صبر کنین تا دوتا گل گل از مدرسه بیان و شورونشاط زندگی رو بریزن توخونه و غروبم منتظر دوتا آقای سرحال-خسته باشین و یه داداش شنگول با شوخی هاش بیاد خونه!

اگه مامان و بابا هم توی این سفر بیان تهرون که عالی می شه.

خدایا شکرت که هوامونو داری که به یادمونی و شکرت که همهی آرزوهامونو هم اکنون برآورده کردی!

خاطرات یک عاقد!

 

 

شکر (۴) ساعت ۱۳:۰۳ لينک
۰۱ آبان ۱۳۸۸ .
يه جمعه .

غروب جمعه باشه-وضعیت درسخوندنی باشه-و نخوای که درس بخونی-تی وی هیچی نداشته باشه حتی -جم-هم داره دوباره اسپا.یدر.من می ذاره!!!بعد بیای فید وبلاگت رو درست کنی-نشه-بعد بری که قالب بتکونی-نتونی.بعد به فکر بیفتی که کلا وبلاگت رو طراحی دیزاین جدید کنی..............اووووووه عصر جمعه چکارا که نمی کنه! می تونی هم یه مانتو و شال بندازی سرت بپری تو زلنتی کوچولو و یه نفره بری حافظیه هم حافظ رو از تنهایی در بیاری و هم خودت رو!

ارکیده جان اگه خودت می تونی به داد این دیزاین-فید وبلاگ من برسی ممنون می شم!

منتظرم برم سفر.یه جایی که وقتی می رم یادم به تارای بربادرفته می افته.یه جایی که شباش یه راه شیری  پرچراغ داره-جایی که اتوبانش صدای ماشین های دور داره که وییییییییییییییژ می رن.جایی که خیلی وقتا با اشک از ش برگشتم وقتی که میگل تازه متولد شده بود و زمستون بود و من بین دو ترم سال اول دانشگاهم رفته بودم اونجا و مومو اینا خونشون پردیسان بود!

اگر برای وبلاگ فریادرسی بود از کلیه و کبد و قلب پیشنهادها استقبال به عمل می آید.

این ویندوزه فارسی نمی نویسه من با ۳۰۰تاکلک فارسی می نویسم واسه همین ریزه دیگه!

هستين؟ (۹) ساعت ۱۷:۱۰ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
داستان
فتوبلاگ

هوای پریدن آبی بود.
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
خرداد ۱۳۸۴
ارديبهشت ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آذر ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



صفحات
۱

پرهای پرواز دستان توست

عاشق که باشی

هوای پریدن آبیست

عاشق تر که شوی

محو می شوی

دوست داری بیشتر راه بروی

کنار روحی که فراز ابرهاست.

 

ارتباط
برای تماس با نويسنده:
mahasta14@gmail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:

© Copyright weblog 2003